گفتگو با پدربزرگم(۱۵)

خرید بک لینک
سلام باباجون...ببین کی اومده...دخترت☺

باباجون میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟ به اینکه اگه الان شما بودی منو تو این وضعیت میدیدی چی میگفتی😁

اره میبینی چقدر مهربونتر شدم😊برادرزاده هام رو مورد الطاف خود قرار میدهم. خانوم تر شدم ولی بی حوصله ام شدماااا 

بابا پروژه م خوابیده😔اصن جلو نمیره من خیلی هزینه کردم خیلی وقت گذاشتم ولی هیچی نشده☹به خدا بگو فردا استاد کمکم کنه حل بشه ازش خواهش کن کمکم کنه اون روی تو رو زمین نمیندازه🙂

حالا از اینا که بگذریم بابا دیدی نریمان و سایر مخلفاتش اومدن خونمون؟

دیدی چ بچه های نازی داره؟ مثه گل میمونن...تازه ما توقع داشتیم تو سر و کله هم بزنن ولی خیلی ماشالا خوبن😊به عمشون کشیدن😁

یادته میگفتی من تم عمه شدن دارم؟منم میگفتم علاقه ای به عمه شدن ندارم😣

الان بهت بگم خیلی حس خوبیه خیلی زیاد😂ولی تو روشون نشون نمیدم ولی تو دلم قند آب میشود 😅😅😅

خدا حفظشون کنه ایشالا بچه های پیمان😂

شایدم بچه های خودم...

بابا چقدر دوست داشتی بچه های منو ببینی😔حیف شد واقعا خیلیم حیف شد...

قول بده مواظب خودت باشی😚

دوست دارم...

خدافظ.

#گفتگو_با_پدربزرگم(۱۵)

♥</a> نوشته شده در جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 15:39 توسط nia:

مرگ در ميزند...

ما را در سایت مرگ در ميزند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: شنبه 22 ارديبهشت 1397 ساعت: 11:56

صفحه بندی