باباجون میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟ به اینکه اگه الان شما بودی منو تو این وضعیت میدیدی چی میگفتی😁
اره میبینی چقدر مهربونتر شدم😊برادرزاده هام رو مورد الطاف خود قرار میدهم. خانوم تر شدم ولی بی حوصله ام شدماااا
بابا پروژه م خوابیده😔اصن جلو نمیره من خیلی هزینه کردم خیلی وقت گذاشتم ولی هیچی نشده☹به خدا بگو فردا استاد کمکم کنه حل بشه ازش خواهش کن کمکم کنه اون روی تو رو زمین نمیندازه🙂
حالا از اینا که بگذریم بابا دیدی نریمان و سایر مخلفاتش اومدن خونمون؟
دیدی چ بچه های نازی داره؟ مثه گل میمونن...تازه ما توقع داشتیم تو سر و کله هم بزنن ولی خیلی ماشالا خوبن😊به عمشون کشیدن😁
یادته میگفتی من تم عمه شدن دارم؟منم میگفتم علاقه ای به عمه شدن ندارم😣
الان بهت بگم خیلی حس خوبیه خیلی زیاد😂ولی تو روشون نشون نمیدم ولی تو دلم قند آب میشود 😅😅😅
خدا حفظشون کنه ایشالا بچه های پیمان😂
شایدم بچه های خودم...
بابا چقدر دوست داشتی بچه های منو ببینی😔حیف شد واقعا خیلیم حیف شد...
قول بده مواظب خودت باشی😚
دوست دارم...
خدافظ.
#گفتگو_با_پدربزرگم(۱۵)
♥</a> نوشته شده در جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 15:39 توسط nia:
مرگ در ميزند...ما را در سایت مرگ در ميزند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 114